پنج سال پس از توافقنامهٔ شرمآور دوحه، یک واقعیت مانند آفتاب روشن است که؛ امریکا از افغانستان خارج نشده، بلکه فقط شکل حضور خود را در افغانستان تغییر داده است.
توافق دوحه، افغانستان را به گروهی سپرد که از نظر فکری نمایندهٔ قرون وسطا است. در ظاهر، امریکا و کشورهای غربی ادعا میکنند که رژیم طالبان را به رسمیت نمیشناسند، اما در عمل همین کشورها، بهخصوص امریکا، برای رژیم طالبان حمایت مالی، سیاسی و دیپلوماتیک فراهم میکنند. این تناقض تصادفی نیست، بلکه یک استراتژی حسابشده است.
هدف این پارادوکس بیرحمانه روشن است: افغانستان باید همواره بیثبات، ضعیف و در دست گروههای افراطی باقی بماند، اما تحت نظارت و مدیریت امریکا، تا برای اجنداهای جیوپولیتیکی منطقهای واشنگتن مورد استفاده قرار گیرد.
«اکثریت» تحولات اخیر را از نزدیک زیر نظر دارد و به این نتیجه رسیده است که یک سناریوی بسیار خطرناک در حال اجراست. به نظر میرسد امریکا با هماهنگی شریک قدیمی منطقهای خود، پاکستان، در حال زمینهسازی برای آغاز موج جدیدی از جهاد در افغانستان و منطقه است؛ که ما آن را «موج سوم جهاد امریکایی» مینامیم.
آنعده افغانهای که تحولات سیاسی جاری در کشور و منطقه را با دقت تعقیب میکنند، میتوانند نشانههای این پروژهٔ جدید را ببینند. در ماه اکتوبر سال ۲۰۲۵، بمباران کابل و شماری از ولایتهای افغانستان توسط پاکستان، به بهانهٔ حضور پناهگاههای TTP در افغانستان، تنها یک اقدام نظامی نبود؛ بلکه آغاز یک روند و روایت جدید بود. این یک تمرین رسانهای و دیپلوماتیک برای روایتسازی بود تا افغانستان بار دیگر بهعنوان مرکز تروریزم جهانی معرفی شود. پس از این عملیات، مذاکرات بهاصطلاح میان طالبان و پاکستان در دوحه و استانبول برگزار شد تا این روایت «TTP در افغانستان حضور دارد و یک تهدید بزرگ منطقهای است.» تقویت گردد.
در عین زمان، طالبان ادعا میکنند که داعش در پاکستان پناهگاههای امن دارد، از حمایت اردوی پاکستان برخوردار است و در داخل افغانستان علیه طالبان فعالیت میکند. چین، روسیه، ایران و ازبکستان نیز نگرانیهای مشابهی دارند و میگویند اتباع افراطی این کشورها در افغانستان تحت حاکمیت طالبان مستقر هستند. حتی ازبکستان، یکی از دلایل اصلی پیوستن خود به طرح صلح ترامپ برای غزه را تلاش برای مصئون ماندن از تهدید احتمالی تروریستی از سوی افغانستان دانست. این بدان معناست که همسایگان شمالی ما همهٔ این تحولات را زیر نظر دارند و میدانند که یکی از راههای در امان ماندن از موج سوم جهاد امریکایی، سر جنباندن مطابق شرایط، با امریکا است. و اینکه این موج در راه است، تقریباً قطعی به نظر میرسد.
این بازی اتهامات متقابل تصادفی نبوده، بلکه نخستین گامهای طرح موج سوم جهاد امریکایی در افغانستان و منطقه است. این طرح زمانی روشنتر شد که زلمی خلیلزاد، نمایندهٔ پیشین امریکا برای افغانستان، در ماه دسمبر ۲۰۲۵ در کابل از طریق تلویزیون طلوع یک مصاحبهٔ طولانی و از پیش تنظیمشده انجام داد.
خلیلزاد از سال ۲۰۲۱ به اینسو هیچ سمت رسمی نداشته و پس از بازگشت ترامپ به قدرت در جنوری ۲۰۲۵، تلاش میکرد دوباره در ادارهٔ امریکا سمتی به دست آورد. اما خبر تازهٔ ماههای اخیر این است که او بدون داشتن هیچ مقام رسمی، اما با نفوذ آشکار، بار دیگر ظاهر شده است. زلمی خلیلزاد میان کشورهای خلیج و کابل رفتوآمد دارد و بر اساس اطلاعات اکثریت، در حال حاضر دفتر او در امارات قرار دارد.
در مصاحبهٔ خلیلزاد با تلویزیون طلوع، تنها محتوای سخنان او قابل توجه نبود، بلکه محل و شرایط انجام مصاحبه نیز اهمیت داشت. این مصاحبه بدون اجازهٔ طالبان تنظیم شده بود و خلیلزاد بهگونهٔ تلویحی خطوطی از سیاست امریکا را مطرح کرد که در تضاد کامل با سیاستها و مواضع رهبر طالبان، هبتالله آخندزاده، قرار دارد.
او گفت که طالبان باید برای یک توافق امنیتی با پاکستان وارد مذاکره شوند؛ توافقی که تمام مسائل مربوط به TTP و داعش را در بر بگیرد. ما میدانیم که این نسخهٔ کهنه و ناکام، یک فریب دیگر برای کابل است. در دورهٔ جمهوریت پیشین، مذاکرات مشابهی به تشویق امریکا، بیست سال میان کابل و اسلامآباد انجام شد، اما نتیجهای جز فاجعه نداشت. هدف اصلی چنین مذاکرات فرمایشی، حل مشکلات نیست، بلکه مشغول نگهداشتن کابل است؛ اینکه کابل در روندهای بیپایان و بینتیجه گرفتار بماند تا گروههای افراطی دوباره سازماندهی شوند و برای بیثباتیِ کنترلشده، عملیات خود را در افغانستان ادامه دهند.
در این مصاحبه، خلیلزاد بر خطر بالقوهٔ داعش برای افغانستان و منطقه تأکید میکرد. او با بیپروایی گفت که اگر سفارت امریکا دوباره در کابل باز شود، نیروهای امریکایی نیز برای تأمین امنیت سفارت بازخواهند گشت. او این سخن را در قلب کابل، در تلویزیونی تحت کنترول طالبان بیان کرد و هیچ نگرانی از واکنش احتمالی طالبان نداشت. بعدتر نیز روشن شد که طالبان هیچ واکنشی به سخنان خلیلزاد نشان ندادند.
خلیلزاد رژیم کنونی طالبان را نامشروع خواند، خواستار نظام انتخاباتی شد، از مشارکت افغانهای غیرطالبان سخن گفت، حق سازماندهی دوبارهٔ چهرههای سیاسی افغانِ مقیم خارج را پذیرفت (تا زمانی که وارد جنگ نشوند) و بر تداوم نظارت هوایی امریکا بر افغانستان تأکید کرد.
این مواضع خلیلزاد بهطور آشکار با دیدگاههایی که او در شش سال گذشته بر آنها پافشاری میکرد، در تناقض است. خلیلزاد و ادارهٔ امریکا پیشتر همین خواستهها را رد کرده بودند؛ آنان سیاستمداران تبعیدی افغان را به تمسخر میگرفتند، با نظام انتخاباتی مخالفت میکردند و عملاً نهادهای مبتنی بر نمایندگی مردم را تضعیف نمودند.
این خطوط فکری خلیلزاد کاملاً با اهداف کنونی ساختار نظامی–سیاسی پاکستان همخوانی دارد؛ زیرا دقیقاً همین مواضع را مقامهای پاکستانی نیز در قبال افغانستان مطرح میکنند.
خلیلزاد همچنان بارها در صفحهٔ ایکس خود با عمران خان ــ که اکنون در زندان پاکستان بهسر میبرد ــ ابراز همدردی کرده است. او آشکارا میگوید که عمران خان باید در پاکستان به قدرت برسد و همراه با طالبان مسئلهٔ دیورند را حل کند. برای یک قدرت متجاوز مانند امریکا، «حل» مسئلهٔ دیورند یعنی اینکه حاکمان کابل خط دیورند را بهصورت رسمی بپذیرند. خلیلزاد در کنار اهداف دیگر، برای این هدف نیز تلاش میکند.
«اکثریت» اطلاعاتی در دست دارد که نشان میدهد، در اطراف تیم خلیلزاد، برخی گروههای کوچک دوباره سازماندهی میشوند، فعالیت خود را زیر نام NGOها آغاز میکنند و در رسانهها، کنفرانسها و برنامههای آگاهیدهی عمومی، همان سخنانی را ترویج میکنند که خلیلزاد در تلویزیون طلوع مطرح کرد. این فعالیتها مدنی و بیضرر نیست، بلکه بازسازی و فعالسازی همان NGOها برای انسانی جلوهدادن جنگ امریکایی است.
خلیلزاد این پنج نکته را در قلب کابل، تحت حاکمیت هبتالله، اعلام کرد؛ در حالی که میدانست این سخنان تهدیدی برای بقای رژیم طالبان است. این خطوط در اصل، منشور ائتلافی به محوریت ادارهٔ امریکا میان پاکستان، جنگسالاران، سیاستمداران NGOمحور و برخی افغانهای لیبرال است.
اما از نگاه اکثریت، این نسخه کهنه، ناکام و مردود است. این سناریو شبیه سیاستهای پس از بن است، اما اینبار بسیار آشفتهتر، بیرحمانهتر و ویرانگرتر خواهد بود. اکثریت این روند را تلاشی تازه میدانند که هدف آن، تبدیل دوبارهٔ افغانستان به میدان جنگ گروههای افراطی است.
پیام واضح ما به ملیگرایان و روشنفکران افغان:
به وسوسهٔ تکرار نسخهٔ ناکام بنِ ۲۰۰۱ تن ندهید. از این زبان پالش شده جدید، اجنداهای خارجی، کنفرانسها و سیاست NGOمحور فاصله بگیرید. این مسیر به سوی ثبات و استقلال نمیرود، بلکه ابزار بیثباتی است. مشارکت در این روند، در اصل مشارکت در پروژهٔ افغانکُشیِ موج سوم جهاد امریکایی است. بهتر آن است که انرژی خود را صرف گفتوگوی داخلی، انسجام و تفاهم ملی کنید؛ گفتوگویی که بر پایهٔ منافع ملی باشد، نه سناریوهای بیگانگان. در سال ۲۰۰۱ بسیاری از وطندوستان با اعتماد به امریکا و نسخههایش مرتکب اشتباه بزرگی شدند. این اشتباه نباید بار دیگر تکرار شود.

