امروز در سراسر جهان موج وسیعی از نفرت علیه مهاجرین و مهاجرت آغاز شده است. این موج نخست از ایالات متحده و اروپا آغاز گردید؛ کشورهای که طی چند دهه گذشته ظاهراً با پذیرش مهاجرین چهرهٔ بشردوستانه از خود به نمایش میگذاشتند، اما در واقع به این مهاجرین بهچشم نیروی کار ارزان نگاه میکردند که چرخه نظام سرمایهداریشان را به گردش درآورد. متأسفانه این موج به کشورهای همسایه ما نیز رسیده است. در سطح جهانی، افغانها بیش از هر ملت دیگری قربانی این بحران جاری هستند.
در زندانها، جادهها و کمپهای پاکستان، ایران و اخیراً تاجیکستان، خشونت، توهین، تحقیر و رفتارهای غیرانسانی علیه مهاجرین افغان چنان عادی شده که نهادهای بینالمللی تنها با چند اعلامیه آن را محکوم میکنند، در حالی که کشورهای عضو آن نه به منشور سازمان ملل متحد و نه به کنوانسیونهای بینالمللی مربوط به مهاجرین اعتنای ندارند. این تعهدات اخلاقی جهانی اکنون مانند پوستین روباه بیارزش شدهاند.
نکته نگرانکنندهتر این است که رژیم حاکم در افغانستان نهتنها به حقوق انسانی آنها توجهی ندارد، بلکه در مواردی عمداً این حقوق را پایمال میکند. این رژیم نه قانون دارد، نه مشروعیت، نه ظرفیت و نه اراده سیاسی برای حمایت از هممیهنان راندهشدهاش. بلکه آنها را “فراری” مینامد، تحقیر میکند و گزارشهایی معتبر وجود دارند که بخشهای امنیتی این رژیم مهاجران بازگشته از ایران و پاکستان را شناسایی، بازداشت، شکنجه و زندانی میکنند، چون زمانی مخالف سیاسی بودهاند.
سوال این است؛ ریشه پالیسیهای ضد مهاجرت در جهان چیست؟ و چرا در سالهای اخیر رسانهها و محافل سیاسی کشورهای میزبان مدام از جرایم و تخلفات مهاجرین افغان سخن میگویند؟ آیا واقعاً این مهاجرین چنین رفتارهایی دارند یا پالیسی کشورهای میزبان در باتلاق بیعرضهگی و بیاخلاقی فرو رفته است؟
هیچ عقل سالمی باور نمیکند که مهاجرینی افغان که زمانی با آغوش باز، احترام و خوشآمد از سوی همین کشورها پذیرفته شدند و پس از اسکانگزینی در نظرسنجیهای سالانه صلحطلبترین، قانونمدارترین و محترمترین مهاجرین شناخته میشدند، ناگهان به تهدید تبدیل شده باشند.
اگرچه پاسخ کامل به این پرسشها نیازمند تحقیق همهجانبهتری است، اما در این بررسی کوتاه تلاش شده تا به چند فکتور و عوامل اصلی و کلیدی وضعیت موجود تحلیل گردد، تا تصویر روشنی از موج ضد مهاجرت ارائه گردد. و برای افغانها به خصوص فعالان سیاسی و اجتماعی تصویر روشنتری ایجاد گردد و بر اساس آن افکار سیاسی خود را مسیر بدهند. و از خوشبینیهای رسانهای فراتر رفته، به بحثهای عمیقتر سیاسی و اجتماعی راه یابیم.
پیشینه تاریخی بحران مهاجرین:
در تاریخ کوتاه معاصر، به این پرسش هم میتوان پاسخ داد که بارها دیده شده امریکا و کشورهای متحدش نهتنها افغانستان، بلکه بارها به متحدین خود در سایر مناطق جهان پشت گشتانده. تنها در موقع ضرورت از آنان استفاده مقطعی کرده است و بعد به حال خود رها شده اند. زمانی که نیاز شان به کارگر ارزان مرفوع گردید؛ دست به تحریک افکارعامه علیه مهاجرین زده اند و بار ملامتی تمامی مشکلات داخلی را بر گردن مهاجرین انداخته اند.
مثالها فراوانی از این رویکرد موجود است:
•ویتنام، ۱۹۷۳: در این سال امریکا نیروهایش را از ویتنام جنوبی خارج ساخت و حکومت و اردوی ویتنام جنوبی را تنها گذاشت. حکومت ویتنام جنوبی توسط ویتنام شمالی سقوط کرد. همکاران و متحدین امریکا به سرنوشت سخت دچار شدند؛ تعدادی کشته یا زندانی شدند و هزاران تن مجبور به فرار از کشور شدند.
•کردهای عراق، دهه ۱۹۷۰: امریکا در این سال به طور پنهانی کردها را علیه صدام حسین تحریک کرد، اما پس از توافق الجزایر میان عراق و ایران در ۱۹۷۵ حمایت خود را قطع کرد و آنها در برابر انتقام صدام تنها ماندند. در نتیجه قیام کردها به شکل بیرحمانه سرکوب گردید.
نمونههای مشابه در افریقا و اروپای شرقی نیز فراوان است. امریکا در زمان جنگ سرد وعدههای لفظی میداد، اما در عمل متحدین خود را ترک میکرد. انگولا در افریقا و هنگری در اروپا مثالهای روشن هستند.
اما ریشه ذهنیت ضد مهاجرت امروزی، نهفقط در سیاست، بلکه در اقتصاد، فرهنگ و امنیت نهفته است. در آمریکا ظهور ترامپ و در اروپا قدرتگیری احزاب راست افراطی، این ذهنیت را تقویت کرده است. این یک پدیده جدید نیست؛ در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نیز قوانین نژادپرستانه مانند «قانون منع مهاجرت چینیها» در امریکا وضع شد. در بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰، احساسات ضد مهاجرت در غرب تشدید شد. در دهه ۱۹۷۰ که شرایط اقتصادی تغییر کرد، رفتار با کارگران مهاجر نیز دگرگون شد.
طرز فکر ضد مهاجرت فعلی ریشه در نگرانیهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی دارد که بحرانهای جهانی، نابرابریهای اقتصادی و برانگیختن احساسات توسط ترامپ در ایالات متحده و سیاستمداران راست افراطی پوپولیست در اروپا آن را تشدید کرده است. ترامپ و همه اینها پدیده جدیدی نیست، بلکه در طول تاریخ به اشکال مختلف دیده شده است.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، موج بزرگی از مهاجران از اروپا و آسیا وارد ایالات متحده شدند. تبعیض و احساسات ضدمهاجرتی گسترده، به خصوص علیه مهاجران ایرلندی، ایتالیایی و چینی، وجود داشت. در این زمان، قوانینی مشابه قوانین فعلی در ایالات متحده، مانند قانون اخراج چینیها، برای ممنوعیت ورود مهاجران چینی وضع شد.
همچنین، در طول رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰، به دلیل افزایش بیکاری و فشار اقتصادی در بسیاری از کشورهای غربی، احساسات ضد مهاجرتی افزایش یافت. پس از جنگ جهانی دوم، اروپا برای بازسازی به کارگران خارجی نیاز داشت و از آنها استقبال شد. اما با تغییر شرایط اقتصادی، به ویژه در دهه ۱۹۷۰، احساسات نسبت به «کارگران مهمان» تغییر کرد و درخواستهایی برای ترک آنها مطرح شد.
فروپاشی تدریجی نظم فرسوده جهانی:
ریشه احساسات ضد مهاجر در امریکا و اروپا را باید نه در ارزشهای اخلاقی، بلکه در ضعف اقتصادی و سیاسی این کشورها، فروپاشی تدریجی نظم فرسوده جهانی و ظهور نظم جدید جستجو کرد.
در سه دهه گذشته و پس از شکست اتحاد جماهیر شوروی، به نظر میرسد ایالات متحده که گمان میکرد برای همیشه حرف اول و آخر را در جهان خواهد زد، به این نتیجه رسیده است که خورشید سیاستهای امپریالیستیاش در حال غروب است و دوران سلطه جهانیاش کم کم به پایان خود نزدیک میشود. با این اتفاق، جهان از حالت یکقطبی به حالت چندقطبی منتقل خواهد شد. بنابراین، ایالات متحده و کشورهای عضو ناتو معتقدند که باید به سیاستهای توسعهطلبانه بازگردند و سیاستهای محافظهکارانه اتخاذ کنند. سیاستهایی که تنوع نژادی، مذهبی و فرهنگی و جهانشمولیِ مردم کشورهای دیگر را در بر میگیرد، دیگر پاسخی ارائه نمیدهد.
استراتژی های اقتصادی ابرقدرت های جهان همواره در هماهنگی با استراتژی های سیاسی کشورهای مربوطه شکل می گیرد یا مورد ارزیابی مجدد قرار می گیرد. هنگامی که این کشورها به جای سیاست های توسعه طلبانه، سیاست های محافظه کارانه اتخاذ می کنند، سیاست های اقتصادی آنها نیز باید از این سیاست ها پیروی کند. در نتیجه، ما نه تنها نباید منابع مالی مالیات دهندگان و درآمد ملی خود را صرف رشد و توسعه سایر ملت ها در خارج از مرزهای ملی خود کنیم، بلکه باید با آنها تعاملات و قراردادهای اقتصادی برقرار کرده و از این طریق اقتصاد ملی خود را توسعه دهیم. ایالات متحده این روند را مثلاً با امضای چنین قراردادهایی با اوکراین، سوریه و تعدادی دیگر از کشورهای عربی آغاز کرده و به دنبال فرصتهای مشابه دیگری است.
تا همین یک سال گذشته سیاست امریکا این بود که از طریق برنامههای انکشافی مانند «یواسایآیدی» میلیاردها دلار برای جذب مهاجرین اختصاص میداد. بودجه سالانه این نهاد که ۳۲ میلیارد دالر تخمین میگردید پس از ۶۳ سال فعالیت، امسال فعالیت آن در صفر محدود شد. برای مثال، پاکستان دیگر مانند گذشته از حضور مهاجرین افغان سود نمیبرد، چون دیگر از امریکا و نهادهای بینالمللی پول دریافت نمیکند. زمانی افغانها را «برادران قرآنی» میخواند، اما اکنون تروریست مینامد. همین سیاست دوگانه در ایران و دیگر کشورهای اسلامی نیز دیده میشود.
عوامل فرهنگی و اجتماعی:
امروزه اکثر پناهندگان در اروپا و امریکا از کشورهایی هستند که ابتدا توسط همین کشورها بمباران و سرنگون شدهاند، مانند سوریه، عراق، افغانستان، لیبی، یمن و کشورهای افریقایی، و سپس مردم آنها مجبور به مهاجرت به سوی کشورهای آنها شدهاند. اما اکنون که کشورهای غربی دیگر اقتصاد و قدرت سابق را ندارند، میدان برای احزاب پوپولیست و نژادپرست باز شده است که میخواهند مهاجران بیچاره را به جای دولتهایشان، مقصر همه چیز بدانند. مذهب نقش مهمی در این امر داشته است. این یعنی احزاب راستگرای اروپا و سایر نقاط جهان، از جمله امریکا، یا حداقل احزاب راست میانه، از مهاجرت گسترده کشورهای جهان و سیل میلیونها پناهنده به کشورهایشان سوءاستفاده کردهاند و برای جلب رأی، این ترس را در دل رأیدهندگان انداختهاند که مهاجران با آنها اختلافات مذهبی و فرهنگی عمدهای دارند. آنها نه تنها هرگز قادر به ادغام در جامعه نیستند، بلکه به طور پنهانی و آشکار کینه و دشمنی مذهبی نسبت به آنها دارند. برای رسیدن به این هدف، از رسانهها، به خصوص رسانههای اجتماعی، استفاده فوقالعادهای کردهاند. این کانالها هر روز نه تنها بیانیهها و پستهای ضد مهاجرتی منتشر میکنند، بلکه پوشش بسیار منفی از حوادث غیرقانونی و جنایی که عمداً یا سهواً علیه مهاجران رخ داده بود، ارائه میدهند.
این کار بیش از هر کس دیگری از سوی ترامپ در دوره اول ریاستجمهوریاش در امریکا انجام شد، در دوره چهار ساله جو بایدن و تا آغاز دوره دوم ریاست جمهوریاش ادامه یافت. ترامپ و حامیانش نه تنها این ایدیولوژی را در امریکا اجرا و گسترش دادهاند، بلکه، احزاب راستگرا را در سایر کشورهای جهان خارج از ایالات متحده تشویق و حتی مخفیانه و آشکارا حمایت کرد تا از حاشیه به مرکز قدرت برسند، نمونههای خوب آن آلمان و هالند در اروپا هستند.
همه این اتفاقات در حالی رخ میدهند که دولتهای که همواره دم از انساندوستی، حقوق بشر و امنیت انسانی میزدند و عضو کنوانسیونهای بینالمللی مربوطه بودند، اکنون تمام وعدههای خود را زیر پا گذاشته و با این بهانه کودکانه و مسخره، پناهندگان را به کشورهای خود بازمیگردانند، که گویا کشورهای تان امن است همه فرصتهای زندگی مساعد میباشد. کشورهایی که به دلیل سیاستهای خصمانه این دولتها به میدان جنگ تبدیل شدهاند، اقتصاد و زیرساختهای خود را از دست دادهاند و با کمک آنها، گروههای نیابتی و تروریستی اکنون به قدرت رسیدهاند. با حضور آنها نه تنها ملتها و مردم عادی در امان نیستند، بلکه از دسترسی به امکانات اولیه زندگی مانند سرپناه، غذا و آب آشامیدنی نیز محرومند.
با توجه به این عوامل و عوامل دیگر، میتوان نتیجه گرفت که سیاست جهانی در مورد پناهندگان تغییر کرده است و حقیقت این است که برخلاف چند سال پیش که راههای مختلفی برای پذیرش و جذب پناهندگان ایجاد میکردند، اکنون بهانههای بیشتری برای بازگرداندن آنها ایجاد میکنند.
«اکثریت» بر این باور است که نه سیاست گذشته و نه سیاست فعلی غرب قابل قبول نیست و هیچکدام راهحل دائمی مشکل نیستند. راهحل واقعی در این است که کشورهای امپریالیستی دست از مداخله در افغانستان و سایر کشورها بردارند و اجازه دهند ملتها سرنوشت خود را مطابق فرهنگ، نیاز و اراده خود تعیین کنند. اگر ملتها اجازه داشته باشند آزادانه رهبری سیاسی و اجتماعی خود را انتخاب کنند. این امر نه تنها از سیل مهاجرت و کوچ به سمت آنها به شیوهای طبیعی و معقول جلوگیری میکند، بلکه آنها را از خطرات افکار و اقدامات رادیکالی که در ابتدا ماهرانه توسط همین مداخلات خصمانه به آنها تزریق شده است، محافظت میکند.